هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

کوچولوی مامان و بابا

خاطره زایمان من

سلااااااام... اینم از خاطره زایمان من و به دنیا اومدن هانا خانووووووم... طبق گفته دکتر جمعه باید شام سبک میخوردم من و امیر هم رفتیم بیرون تا یه سری خریدایی که داشتم رو بکنم و چون دیر شد تا برگردیم واسه همین بیرون شام ساندویچ همبرگر خوردم(خیلی سبک بود جون خودم)... بعدش هم اومدیم خونه ماماینا شام مهمون داشتن ولی خب من شامم رو خورده بودم واسه همین فقط نظاره گر بودم... همه دلداریم میدادن که نترس و اصلا درد نداره و از این حرفا منم همه اینا رو میدونستم ولی ته دلم یه حس عجیب داشتم نمیدونم ترس بود یا نه ولی این حس نگذاشت شب درست بخوابم حموم رفتم و کارامو کردم وساعت یک خوابیدم تا چهار بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم میفهمیدم امیر هم بید...
18 خرداد 1392

لحظه وصال نزدیکه...

                سلام دخترکم.. الان که دارم اینو برات مینویسم پنج شنبه 19 اردیبهشت 92 هست... سه شنبه رفتم دکتر و برای ویزیت آخر که تاریخ 21 اردیبهشت رو برامون قطعی کرد..برای آخرین بار هم صدای تپش قلبت رو پخش کرد تو مطب و میدونم این بهترین صداییه که تا حالا شنیدم ..روز وصال نزدیک است....  شنبه 21 اردیبهشت 92...حدود40 ساعت دیگه دختر گلم میاد بغلم... یعنی دارم مامان میشم؟ خداااا جوووونم شکرت... باورم میشه.تا با چشمای خودم نبینمت و تورو تو بغل نگیرم و عطر تنت رو حس نکنم باورم نمیشه.. همه خیلی ذوق دیدنت رو دارن... بابا بزرگا مامان ...
19 ارديبهشت 1392

آخرین سونو و روزهای آخر

سلااااام گل من...قربون تکون خوردنات برم عزیزم... دیگه لگد زدنات کمتر شده ولی حسابی تو شکمم جا به جا میشی و هی جاتو عوض میکنی.یه دفعه ای میری جمع میشی یه گوشه و شکم مامانی کج میشه... الهی فدات شم.. دیگه کم مونده تا ببینمت..روز شماری میکنیم هممون برای دیدن گل روی دخمل خوشگلمون... روز یکشنبه یک اردیبهشت 1392 آخرین سونوی بارداری رو رفتم.با خاله هدیه رفتیم بعدش هم بابا اومد پیشمون.از آقای دکتر خواهش کردم که بابایی هم بیاد داخل و شما رو ببینه ایشون هم لطف کرد و اجازه داد... هوراااااااااااااااااا بابایی خیلی ذوق کرده بود اومد داخل و دکتر هم آخرین سونو رو خیلی دقیق انجام داد و حدود بیست دقیقه ای طول کشید..همه اندام ها و اعض...
19 ارديبهشت 1392

اسمت انتخاب شددددددددددددددد

 دختر گلم بالاخره بعد از کلی فکر کردن من و بابایی تصمیم گرفتیم از بین اسم های انتخابی اسم دختر گلمون رو بزاریم: . . . . . . . . هـــــــــــــــــانــــــــــــــــــــا یعنی پناه و امید بقیه هم خوششون اومد الهی همیشه نامدار باشی گل من و از اسمی که برات انتخاب کردیم راضی باشی
19 ارديبهشت 1392

عید 92

عیدت مبارک دخترکم.....سلااااااااااام امسال عید سال 92 هست شما هستی ولی تو شکم منی عزیزم...حدود یه ماه و نیم دیگه مونده بیای بغلم...لحظه شماری میکنم برای دیدنت... امسال مثل هر سال خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هستیم لحظه سال تحویل همه کنار هم بودیم دخترم عمو علی(عموی من) و زن عمو هم از تهران اومده بودن خاله هدیه و عمو کسری هم بودن با من و بابا امیر و کوچولوی نازنازی توی دلم با مامان جون و باباجون... ساعت 2وسی و هفت دقیقه سال تحویل بود..همه دور سفره هفت سین نشستیم و دعا کردیم من هم برای همه دوستای گلم که منتظر نی نی هستن دعا کردم..اسم همه دوستای گلم رو اوردم و از خدای مهربون خواستم سال دیگه همشون نی نی تو دلشون یا بغلشون باش...
14 فروردين 1392

دخمل ناز نازی...

سلااااااااام دختر گلم... حالت خوبه نی نی جونم؟ اون تو بهت خوش میگذره؟ خیلی مواظبما یه وقت یه کاری نکنم که بهت فشار بیاد و اون جا بهت بد بگذره.... من و بابا هم حالمون خوبه..ملالی نیست جز دوریه تو.... لحظه شماری میکنیم که این هفته ها به خوشی و زود بگذره که بیای بغلمون کوچمولوی ناازم... الان که دارم اینو برات مینویسم 29 هفته و 4 روزه که تو دل من هستی...  الان قدت حدود 40 سانتی متره و وزنت حدود 1کیلوو 400 گرم هستش...البته دقیقش رو چند روز دیگه که رفتم سونو برات مینویسم دخمل نازم... تو این هفته هایی که گذشت یه سری خرید هاتو انجام دادیم..سرویس کالسکه و کریر و تخت پارک و روروئک و صندلی غذا رو مامان جون و باب...
14 فروردين 1392

اتفاقات هفته 14 تا 22 بارداری

سلاااااام عشق مامان و بابا خوبی عزیزم؟ مامان جونم این چند وقت که وبت رو آپ نکردم خیلی سرمون شلوغ بود و درگیر بودیم اول اینکه اسباب کشی کردیم و خونمونو فروختیم و یه خونه دیگه خریدیم ولی چون اون خونه جدیده مستاجر نشسته ما نتونستیم بریم خونه جدید واسه همین رفتیم خونه مامان جون و بابا جون مهربون تا خونه خودمون خالی بشه و تعمیراتش رو شروع کنیم بعد بریم اونجاااااااااااا این مدت امتحانای دانشگاه من و بابایی شروع شده و درگیر امتحانا بودیم و فکر کنم تو حسابی خسته شدی عزیزم منو ببخش ولی خب دیگه امتحانا تموم شد و الان باید منتظر نتایج باشیم برام دعا کن که همه رو قبول شم چون همون اوایل امتحانا حسابی مارو ترسوندی عزیزم رفتم برای سونو که ب...
27 دی 1391